حكيم ابوالقاسم فردوسى

1028

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز يزدان و ز لشكرم نيست شرم * كه من چند پالوده‌ام خون گرم بدانگه كجا شاه در بند بود * بيزدان مرا سخت سوگند بود كه دستم نبيند مگر دست تيغ * بجنگ آفتاب اندر آرم بميغ مگر سر دهم گر سر خوشنواز * به مردى ز تخت اندر آرم بگاز كنونم كه فرمود بندم سزاست * سخنهاى ناسودمندم سزاست ز فرمان او هيچ گونه مگرد * چو پيرايه دان بند بر پاى مرد چو بنشست شاپور پايش ببست * بزد ناى رويين و خود بر نشست بياوردش از پارس پيش قباد * قباد از گذشته نكرد ايچ ياد بفرمود كو را بزندان برند * بنزديك ناهوشمندان برند بشيراز فرمود تا هرچ بود * ز مردان و گنج و ز كِشت و درود بياورد يك سر سوى طيسفون * سپردش بگنجور او رهنمون چو يك هفته بگذشت هر گونه راى * همى راند با موبد از سو فزاى چنين گفت پس شاه را رهنمون * كه يارند با او همه طيسفون همه لشكر و زير دستان ما * ز دهقان و ز در پرستان ما گر او اندر ايران بماند درست * ز شاهى ببايد ترا دست شست بدانديش شاه جهان كشته به * سر بخت بدخواه برگشته به چو بشنيد مهتر ز موبد سخن * بنو تاخت و بيزار شد از كهن بفرمود پس تاش بىجان كنند * بر و بر دل و ديده پيچان كنند بكردند پس پهلوان را تباه * شد آن گرد فرزانه و نيك خواه [ بند كردن ايرانيان ، كواذ را و بر تخت نشاندن جاماسب برادرش را ] چو آگاهى آمد بايرانيان * كه آن پيل تن را سر آمد زمان خروشى بر آمد ز ايران به درد * زن و مرد و كودك همى مويه كرد بر آشفت ايران و برخاست گرد * همى هر كسى كرد ساز نبرد همى گفت هر كس كه تخت قباد * اگر سو فزا شد بايران مباد سپاهى و شهرى همه شد يكى * نبردند نام قباد اندكى برفتند يك سر بايوان شاه * ز بدگوى پر درد و فرياد خواه كسى را كه بر شاه بدگوى بود * بدانديش او و بلاجوى بود بكشتند و بردند ز ايوان كشان * ز جاماسب جستند چندى نشان كه كهتر برادر بد و سرفراز * قبادش همى پروريدى بناز ورا برگزيدند و بنشاندند * بشاهى برو آفرين خواندند بآهن ببستند پاى قباد * ز فرّ و نژادش نكردند ياد چنينست رسم سراى كهن * سرش هيچ پيدا نبينى ز بن يكى پور بد سو فزا را گزين * خردمند و پاكيزه و بآفرين جوانى بىآزار و زر مهر نام * كه از مهر او بد پدر شادكام سپردند بسته به دو شاه را * بدان گونه بد راى بدخواه را كه آن مهربان كينهء سوفزاى * بخواهد به درد از جهان كدخداى بىآزار زر مهر يزدان پرست * نسودى ببد با جهاندار دست پرستش همى كرد پيش قباد * و زان بد نكرد ايچ بر شاه ياد